بهمنی مثل بهمن

اینجا خانه مجازی من است .

نمره عربی ام همیشه پایین بود ، معلم عربی هم می گفت یکروزی به دردتان می خورد عربی را بخوانید!
تا اینکه قسمت شد سال 88 به اتفاق خانواده رفتیم مکه, بعد از ورود به مسجد الحرام یکی از مامورین که شبیه داعشی های الان بود به کیسه پلاستیک پر از میوه دستم اشاره کرد و به عربی حرفی زد! منظورش را فهمیدم رفتم به عربی جوابش را بدهم و بگویم داخل کیسه میوه هست! پس از چند لحظه گفتم:
هذا فاتحه!
مامور مسجدالحرام که به من مشکوک شده بود دستم را گرفت و مرا به سمت اتاقی می کشید ،تازه یادم آمد میوه به عربی می شود فاکهة !
برادرم آمد جلوی مامور را گرفت دست و پا شکسته به میوه اشاره کرد و گفت:
هذا فاکهة, و به من اشاره کرد و گفت:
هذا فاتحه خواند به فاکهة!
مامور پس از بازرسی کیسه رو به من گفت:
هذه الفاکهة اللذیذة !
و این شد که رهایم کرد.

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۴ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۰۲
بهمن بهمنی

روایت اول : 

مگسی  آمد روی دستم نشست  هنوز تا افطار سه ساعتی مانده، دهن روزه گفتم شکوم ندارد شکارش کنم  خم شدم  ، مثل اینکه قبلاً یکدیگر  را دیده باشیم از من ترسی نداشت ، چشم های شطرنجی اش را چرخاند سمت من ، دست هایش را آورد بالا  و شروع می کند به مالیدن دستانش به هم  ! جالب بود ، انگاری که خوشحال است چون همزمان پشتش را هم داده بالا و بال هایش را  آرام تکان می دهد ، خورتمش را می چسباند به  پوستم ، به این فکر می کنم که مگر مگس روزه نیست ،با دستم محکم می کوبم پشت مگس !  «ویز» کنان از لای انگشتانم فرار می کند ، سه دور می چرخد دور سرم ، مجدد می نشیند روی دستم چند سانتیمتری کنار تر ! باز هم دستانش را تکان می دهد  ! کتاب کنار دستم را بر می دارم و این بار به قصد کشتنش حمله می کنم ، «شَرق!»

حس پیروزی از کشتن مگس ! هنوز می خواهم بگویم هورا که صدای ، «ویز ویزش » بلند می شود  مثل جنگنده اف 14 فرود می آید و آخرش آرام بال می زند و می نشیند  در همان نقطه اولی دستم  ! بدنم از نشستن  مگس شروع به خارش می کند ! بال هایش را می گیرد بالا  و همان طور که دستانش روی زمین است با پاهایش بالش را تمیز می کند  و صدا می کند «ویز» انگاری می خواهد با من حرف بزند ، دوباره نگاهش می کنم بال هایش را  تکان می دهد و می گوید: «ویز» ، اشاره به بال هایش و صدای «ویز» ! شاید منظورش «بال ویز» هست ! و یا اینکه می خواسته به جای بال بگوید پَر ! نکند منظور مگس پَر ویز است ؟ !  اسم همسایه روبروی خانه ما هم پرویز است و مگس  می چرخد و مدام صدا می کند «ویز ، ویز ! » ....

روایت دوم : 


ماشین حمل مرده روبروی خانه ما می ایستد  !پرویز را با خود می برند ، دکتر می گفت دیروز حوالی بعد از ظهر مرده است 

روایت سوم : 


روحت شاد پرویز مگس ! 

-------------------------------------------------

داستان کوتاه پرویز مگس 

نویسنده : 

بهمن بهمنی 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۹۵ ، ۱۱:۵۰
بهمن بهمنی

غمگینم مثل آن سربازی که کوله پشتی‌اش را خودش آماده کرد. وقت رفتن کسی برایش قرآن نیاورد، هیچ کاسه آبی هم پشت سرش نریختند، وقتی از در پرورشگاه بیرون آمد، نمی‌دانست چه خواهد شد. بعدها چه کسی سنگ قبرش را می‌بوسد؟ به بهشت هم دل خوش نکرده بود. تنها بند پوتینش را محکم کرد و رفت. وقتی همه نامه می‌نوشتند او کنار می‌کشید، وقتی همه وصیت‌نامه می‌نوشتند او کنار می‌کشید، وقتی پلاک می‌گرفتند او خنده‌اش می‌گرفت، مگر چه فرقی داشت برایش. ولی وقتی دید آن دختر بچه در تیر رس است هولش داد تا با تیر دشمن نمی‌رد، بخودش گفت شاید خواهری داشته باشد در همین سن و سال. وقتی در بیمارستان تیر و ترکش زدند آن پیرمرد را روی کولش دوان دوان به بیرون برد، گفت شاید پدری داشته باشم در همین سن و سال‌ها. وقتی مادری پای جسد پسرش زجه می‌زد نشست و پا به پایش اشک ریخت گفت همان بهتر که مادرم وقتی مردم مرا نمی‌شناسد، آخر تحمل گریه یک مادر برایش سخت بود.

و حالا سال‌ها گذشته است، سهم تو از تمام دنیا چند گلوله از تفنگ یک عراقی شد و سال‌ها مفقود الاثری، بی آن که کسی در بنیاد شهدا شب و روز سراغت را بگیرد، یکی پایش آمد روی استخوان پایت، کمی نگاهش کرد و سپس کسی را از دور صدا زد. خاک را از روی استخوان‌هایت کنار زدند، فهمیدند نامت چیست! روی همان پلاکی که به آن میخندیدی نامت نوشته شده بود، بدون نام پدر.

امروز پنجشنبه است، امیدوارم آن زن میانسال که پای قبر برادرش شمع روشن می‌کند، یک شمع هم بگذارد بالای سر تو، امیدوارم روزی مادرت ازین حوالی رد شود، می‌دانم بویت را می‌شناسد. شرمنده‌ام اگر دم عید کسی برایت هفت سین نمی‌چیند. شرمنده‌ام اگر عصرهای پنجشنبه کسی برایت قرآن نمی‌خواند. شرمنده‌ام که دلیل قبولی دانشگاه کسی نشدی تا عکست را بر در و دیوار خانه‌شان بکوبند. شرمنده‌ام که وقتی داشتند می‌آوردنت هیچکس سراغت را نگرفت.

شرمنده‌ام شهید...

پ.ن : 

نویسنده : saleheh_3274 : از کاربرهای سایت جیم 

 

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۴:۱۲
بهمن بهمنی

پیچ رادیو را می چرخوانم  ، انگاری که با صدای مجری حال می کنم :

+ صبحتون بخیر ، شنوندگان عزیز ! حالتون؟ احوالتون ؟

من : می خندم ! پشت ماشین آخر آدم مگر می شود حالش بد باشد ! خانم مجری می شه یه آهنگ شاد برامون بذاری تو جاده خوابمون نبره ؟

+ مجری : براتون یک آهنگ آرام از محمد اصفهانی آماده کردم ، امید وارم که خوشتون بیاد .

مرو ای دوست مرو ای دوست
مرو از دست من ای یار که منم زنده به بوی تو
به گل روی تو
مروای دوست مرو ای دوستت ت ت ت ت ت ت ت !

دنده را پنج چاق می کنم  ،کفش های ایمنی هم سنگین است و دیگر پا بدون اراده تا ته روی پدال گاز فشار می خورد !

ساعت 3:37 کیلومتر 20 جاده سنتو ...

چه کنم با دل تنها که نشد باور من
تو و ویرانی خاموشی کوهم اگر چه کنم با غم تو....

انگاری ، عمری است که نخوابیده ام  ، پلک هایم روی هم می آید ، بزور یکی را بالا نگه می دارم ، کور سوی نوری از جاده به چشمم می خورد ! انگاری کل جاده را نور فرا گرفته ، هیچ صدایی جز صدای محمد اصفهانی به دلم نمی نشیند ! می خواهم چشم هایم را روی هم بگذارم و بگویم :

مرو ای دوست مرو ای دوست
مرو از دست من ای یار که منم زنده به بوی تو
به گل روی تو
مروای دوست مرو ای دوست
بنشین با من و دل بنشین تا برسم مگر
به شب موی تو
تو نباشی چه امیدی به دل خسته من
تو که خامو شی بی تو به شام وسحر چه کنم
با غم تو

صدای بر خورد کف ماشین با جاده خاکی  حاشیه خیابان ! مثل یک جهنم ! همه جا پر خاک است!

وقتی پیاده می شوم ، می بینم بدون برخورد با گاردریل یا تریلی خودش روی تپه ای خاکی ایستاده است ، قبل از یک پرتگاه .

به این فکر می کنم چه خوب است که این جاده به جای میله های فولادی حاشیه دارد ! اصلاً حاشیه داشتن خوب است  ! بعضی وقت ها حاشیه جان آدم را از زندگی نجات می دهد ، مثل حاشیه امن یک زندگی ! حاشیه یک کاغذ .

مثل دوستان با حاشیه :| !


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ آذر ۹۴ ، ۰۸:۰۹
بهمن بهمنی

توفیقی شد و بعد کلی هماهنگی از مدیر کارخونه مرخصی گرفتم برای دیدن فیلم محمد رسول الله ! اونم با این شرط که پس از دیدن فیلم ، خلاصه ای از فیلم رو تو جلسه هفتگی بیان کنم  ، بماند که سوار تاکسی شدیم و راننده  شیش و هشت می زد و مارو برد سینما آفریقا پیاده کرد و با یک ربع تاخیر و تو تاریکی وارد سالن 1 سینما هویزه ی مشهد شدیم ! اونقدر همه چی عجله ای شده بود که بهنام تازه یادش اومد باس قبل فیلم بره گلاب به روتون دست به آب و ماهم تو صندلی 11 از ردیف 9 نشستیم به فیلم نگاه کردن ! قسمتی رسیدم که همه چی تو فیلم تاریک بود  !یک قاب تاریک از خفقان دوران پیامبر ! با خودم گفتم عجب هوشی کارگردان داشته که از این فرم برای تصویر برداری استفاده کرده و من به چه سطحی از نقد رسیدم که الان می تونم مثل آقای فرساتی فیلم محمد رسول الله رو نقد کنم ! پس ژست آقای فراستی رو گرفتم مجدد از دید یک منتقد فیلم رو نگاه می کردم ! خلاصه  به یک جاهایی از فیلم رسیدیم که دیگه روز بود ! ولی باز هم هوا تو فیلم گرفته بود ! دیگه نمی شد هیچی نگفت و به بغل دستیم که برادرم بهنام بود گفتم : بهنام نگاه کن کارگردان چه قاب تاریکی رو استفاده کرده !

بهنام یک نگاه به من انداخت ، یک نگاه به پرده سینما و دو تا دستش رو به من نزدیک ، کرد ! با خودم گفتم حتماً چون فیلم ارزشی رو نقد کردم الان می خواد بزنه زیر گوشم  !

دست های بهنام به سمت چشم من اومد ! و هی نزدیک و نزدیکتر شد !

خلاصه گفتم شاید می خواد بهم بفهمونه که چشم ها را باید شست ! جور دیگر باید دید ! که  یکدفعه عینک روی چشمم رو برداشت ! همه چی روشن شده بود ! هوای ابری ، دیگه ابری نبود و تازه فهمیدم که یادم رفته عینک آفتابیم رو با عینک طبیم عوض کنم  !

و در آخر ما که آقای فراستی نیستیم ! و کارمون هم نقد فیلم نیست ! ولی به عنوان یک آدم پیشنهاد می کنم که اگر نیم ساعت از عمرتون مونده ، برید سینما ، اونم سالن یک هویزه و این فیلم رو از دست ندید ! واقعاً این فیلم  تماشا داره !

۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۴ ، ۰۸:۲۱
بهمن بهمنی

سپاس خدایی را که بی منت نعمت می دهد ، و  با جهل ما از یاد او به یادمان هست ، ما ناسپاسگزاران را هم می بیند ، به ما هم رحم می کند و در ثانیه ، ثانیه زندگی ما را به مسیر حق راهنمایی می کند  ، 

خداوندا می دانم که صبحگاهان  ،همان وقتی که تمامی خلایقت ، مدح تو دارند و صداهاشن بگوش می رسد ، در خواب غفلت فروخفتم ، بیدارم می کنی و از نادانی خود را بخواب می زنم و با این حال همچنان بیادم هستی .

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۹۴ ، ۲۳:۴۹
بهمن بهمنی

آنگاه که زمین می لرزد

إِذَا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزَالَهَا

 

در خواب ناز خود به سر می بری که صدای خالی کردن آجر بیدارت می کند ، وقتی بلند می شوی احساس می کنی خانه دور سرت می چرخد و تکان می خورد!شیشه ها شروع به شکستن می کند  و تو هنوز اندر خم تعبیر خوابت به سر می بری ، به خود می آیی می بینی سقف در حال دهان باز کردن است ، به سمت سرویس پله فرار می کنی و فریاد می زنی زلزله! زلزله ! و چون نمی دانی اولین مکانی که در ساختمان تخریب می شود همین سرویس پله است به هنگام فرار از آن بالا به پایین سقوط می کنی و خرواری از آجر و تیر آهن دفنت می کند .                                                       

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۹۳ ، ۲۰:۳۰
بهمن بهمنی

خلوتگاه نا مشروع زیر آسمان خدا

باران رحمت آن روز نمی بارید ، باغ ها سبز و رودخانه پر آب ، چشم هایم را بسته بودم و از طبیعتش استفاده می کردم ، ناگاه صدایی آشنا از کوه روبرو بلند می شود ،حاج اصغر عصبانی و آشفته به آن دو جوان اشاره می کند ، آخر صاحب باغ بود و حالا او خلتوگاه شیطانی آن ها را سر بزنگاه بهم می زند... در روز غیر تعطیل در انظار عمومی آن هم درون باغ های بدون حصار! اینگونه روابط تامل برانگیز است. و حالا سوژه ای می شود بر گزارش امروز من .

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۹۳ ، ۲۰:۳۰
بهمن بهمنی

مثل آن لحظه که گفت: «خیام»!  کسی توجه نکرد! «طالقانی»، «امام خمینی» و حالا «بسیج»! و من در این ایستگاه پیاده می‌شوم ...

================

پ.ن :صرفا توصیف متروی مشهد بود! ارتباط هرگونه بحث سیاسی جنبه حق الناس دارد !

 


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۹۳ ، ۲۰:۳۰
بهمن بهمنی

عوامل فراوانی روز به روز حقیقت تابناک دین را در هاله‌ای از ابهام فرو می برند. از این رو همواره دین، رو به کم رنگ شدن در جوامع می‌رود و خرافات فراوانی گریبانگیر آن می‌شود به صورتی که وقتی حضرت مهدی(ع) قیام نماید غبار از چهره دین بر می‌گیرد و همگی گمان می‌کنند این دین جدیدی است که آن حضرت ارائه می‌فرماید.

امام علی (ع) این حقیقت را این گونه بیان می‌کند: « ای مردم! به زودی زمانی بر شما خواهد رسید که اسلام چنان ظرف واژگون شده آنچه در آن است ریخته می‌شود»

حضرت محمد(ص) می‌فرماید: «برامّت من زمانی پیش می‌آید که از قرآن جز نقش آن و از اسلام جز نام آن باقی نماند. افرادی (به ظاهر) مسلمان نامیده می‌شوند درحالی که بیش از همه‌ی مردمان دورند. مساجدشان آباد است ولی از هدایت خالی است»

اگرچه امتحان خداوند برای زن و مرد یکسان است ولی پاره‌ای از روایات درباره‌ی مردان نقل شده است چنان که امام صادق(ع) فرمودند: «مردی را می‌بینی هنگامی که یک روز بر او گذشته و گناه بزرگی انجام نداده است از قبیل فحشا، کم‌فروشی، کلاه برداری و یا شرب خمر،بسیار غمگین واندوهگین می‌شوی»

حضرت محمد(ص)می‌فرماید: «چگونه می‌شود حال شما هنگامی که زنان شما فاسد شوند و جوانانتان فاسق و شما نه امر به معروف می‌کنید نه نهی از منکر»

امام علی (ع) می‌فرماید: «درآخرالزمان ونزدیک شدن قیامت که بدترین زمان‌ها است، زنانی ظاهر می‌شوند که برهنه ولخت هستند! زینت‌های خود را آشکار می‌سازند، به فتنه‌ها داخل می‌شوند و به سوی شهوت‌ها می‌گرایند، به سوی لذت‌ها می‌شتابند، حرام‌های الهی را حلال می‌شمارند و در جهنم جاودانه خواهند بود»

و امام علی(ع) درباره‌ی نجات یافتگان این دوران می‌فرمایند: «وآن زمانی است که از فتنه‌ها نجات نمی‌یابد مگر مومنانی که بی‌نام و نشانند، اگر درحضور باشند شناخته نشوند و اگر غایب گردند کسی سراغ آنان نمی‌گیرد. آن‌ها برای سیرکنندگان در شب ظلمانی جامه‌ها چراغ‌های هدایت و نشانه‌های روشن‌اند؛ نه مفسده‌گر هستند و نه فتنه‌انگیز نه در پی اشاعه فحشایند و نه مردمی سفیه ولغو‌گو. اینانند که خداوند درهای رحمتش را به سویشان باز می‌کند و سختی‌ها و مشکلات را از آنان برطرف می‌سازد»


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۹۳ ، ۲۰:۳۰
بهمن بهمنی
  لینک کانال من