بهمنی مثل بهمن

اینجا خانه مجازی من است .
پیام های کوتاه

لعنت به پاییز 

می دانی ، هم سرد است و هم سکوتی ندارد ، روزها که روی برگ ها راه می روی جای قناری ، مرده برگ ها برایت ساز رفتن می زنند !

آخر این چه حکمتی است ؟ می گویند زیباست ! ولی چه فایده یکی باید باشد که از تو کنار آن درخت سرو نارنجی عکس بگیرد؟

زندگی همین است برای من پاییز ندیدنت و برای تو بهار رفتنت...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ مهر ۹۶ ، ۲۳:۴۷
بهمن بهمنی

 نوشتن هم اصولی دارد ، اینکه مثلاً برای من پاییز نباشد می دانی پاییز پریودی از فصل ننوشتن است ! یعنی دوست داری بنویسی اما نمی شود این فصل آنقدر هوایش دو نفره است که تنها نمی شود روی برگ های خشک درختان راه رفت و برای تو نوشت ! صدای ناله ی خورده چوب ها و جیغ مرده برگ ها جانی برای نوشتن به دستانم نمی دهد!

حالا من مانده ام و روحی که می خواهد احساسش را به جسمی خسته از روزمرگی ها بسپارد و از تو بنویسد ... می ترسد از سکوت و نه گفتنت ‌‌‌...

و زمانی که دینامیک را سخت ترین درس و دیفرانسیل را پیچیده ترین معادلات می خواندم خبری از سکوت تو نبود ، آنقدر سنگین است که نمی شود تحلیل کرد هندسه ی درونت را و ترسیم کرد آینده را و این که نمی  دانی آخر این داستان چه می شود خود فاجعه‌ای مهندسی برای من  است ...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ مهر ۹۶ ، ۲۳:۲۸
بهمن بهمنی

سکوت و خش خش برگ های خشک 

تن پوش  مضحک

رنگ مرگ فصل سرد و جامعه ای عریان

فصل تاریکی

آسمان خاکستری و باد و خاک و ابر بی باران 

تک درختی می شود تندیس من با تو

یک شروع بی نقطه بی پایان 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ مهر ۹۶ ، ۲۰:۱۹
بهمن بهمنی

ذهنم خسته است ولی دوستدارم برایت بنویسم ! می دانی این از آن دسته دوست داشتن هاست که تو درکش نمیکنی فقط می خوانی و شاید بخندی و برای دوستت تعریف کنی و حالا من خسته از یک روز کاری  صدای شغال هایی که درون رودخانه و نزدیک به خانه ی شما  آواز می خوانند ، گوش می کنم ، شاید حال خوشش  این باشد که هر دو صدایش را می شنویم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ مهر ۹۶ ، ۰۰:۴۹
بهمن بهمنی

سخت ...

اینکه مثلاً بخوای حرف بزنی یا بهش بگی سخت است!

...

آن قدر سخت که نمی توانم اینجا بگویم دوستت دارم می دانی می ترسم نظرت با من یکی نباشد یا مال دیگری باشی ... این ها را کنار هم بگذار تازه می رسی به حال بد امشب من ! 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ مهر ۹۶ ، ۰۰:۳۶
بهمن بهمنی

صدای ویزستی آمد ! 

روی شانه ام را نگاه کردم ، دو مگس مشغول جفتگیری  بودند .

آمدم عکس بگیرم پریدند ...

شاید روی شانه ی من جای دست های تو خالی باشد که با دست های مگس ماده پر شد . 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ مهر ۹۶ ، ۱۲:۳۲
بهمن بهمنی
شاید سخت باشه گفتنش ولی جیم جوان حالا پیر شده و روزهای پایانی عمرش رو می گذرونه ! آخرین نسخه بایت شماره 19610 به تاریخ 
1396/5/25 منتشر شد و  حالا بعد از اینکه انجمنی با موضوع صفحه 14 منتشر شد به این نتیجه رسیدم که شاید جیم کاغذی روز های آخر عمر خودش رو سپری میکنه ! به همین خاطر دارم از نوشته هام تو جیم سایت پشتیبان می گیرم که حداقل اطلاعاتم از دست نره ! خدا کنه این پیشبینی درست نباشه ... و من توهم زده باشم . 


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ مهر ۹۶ ، ۱۲:۲۹
بهمن بهمنی

آنچه که باید بدانید ؟ اینجا کلیک کنید

پاسخ آقای حامد نادری مسئول سایت جیم : 

با سلام/ من خودم یکی از طرفداران یک اتفاق بودم. اما چرا؟ سعی می کنم به طور خلاصه دلایل این تغییر رو شرح بدم:
1- ما برای انتخاب مطالب صفحه 15 از چند جهت دچار مشکل شدیم. اول اینکه به علت بسته بودن فرم صفحه، نوشته های یا باید بین 100 تا 150 کلمه می بود تا بین 250 تا 300، لذا یا باید بخشی از نوشته ها رو حذف می کردیم؛ یا خلاصه به هر ترفندی توی صفحه می ذاشتیم. تازه نوشته هایی انتخابی باید مورد تأیید معاون سردبیر و سردبیر روزنامه خراسان هم قرار می گرفت. همچنین نباید چند هفته از یک نفر که ولو خوب می نویسه نوشته کار کنیم. همچنین باید فرم و محتوا هم خیلی شبیه به هم نشه. همه این محدودیت ها رو بذارین در کنار حدود 25 تا نوشته ای که در هفته منتشر میشه تا بدونید که انتخاب چقدر این اواخر سخت شده بود.                                                                                                                         
2- پس ادامه دادن سیستم قبلی نه ممکن بود و نه به صلاح بود. خوب سیستم جایگزین چی هست؟ من به فرم صفحه یا قرار گرفتن عکس نویسنده ها کاری ندارم چون در اختیار مدیر هنری هست ولی اصل کار یعنی وجود یادداشت های خوبی که غنای محتوایی هفته نامه رو زیاد کنه بسیار موافقم.
3- آیا مخاطب ها حق دارند شاکی باشند؟ بله حتما؛ ولی مشکل اصلی ما در حقیقت محدودیت هایی بود که این اواخر اصلا اجازه نمی داد ما هر مطلبی رو چاپ کنیم. ما حتی توی جشنواره نویسندگی نقطه سر خط؛ اسم یکی از اثار برتر رو مجبور شدیم تغییر بدیم. من نویسنده می دونم محدودیت ها چیه و از طرفی چون در دسترس هستم؛ هر زمانی مشکل پیش بیاد مطلب رو تغییر میدم ولی کاربر که این ها رو نمی دونه. لذا کار خیلی عجیب شده بود. البته به نظرم ستون شاخ هفته همچنان اون کارکرد خودش رو داره و البته میشه با تغییرات فرمی وزنش رو توی صفحه بهتر کرد.
پاسخ من : 

سلام جناب نادری ، با احترام خاصی که برای شما قائل هستم  ،  و شناختی که شما از من دارید ، اونقدر حجم سانسور تو سایت بالا رفت که من هم خسته شدم ، و خب حتی صدای ما هم شنیده نمی شه بعد از 23 روز انجمن تایید شد و  من به عنوان یک کاربر سعی کردم مطالب انتقادی خودم رو برم تو وبلاگم بنویسم چون دیگه جایی نبود بخوام این موضوع رو مطرح کنم  ،  این انجمن هم بعد از چند بار اصلاح اینجوری در اومد ، سوال من این هست ، شما تو هفته جلسه ای دارید که همه ی نویسنده ها و یا بیشتر کادر اجرایی هفته نامه به همراه سردبیر جمع می شوند و  موضوعات شماره ی بعدی هفته نامه توش بررسی می شه ، انتقاد من این بود که شما نصف صفحه به کاربران اختصاص داده بودین ، اون هم با محدودیت های خاص که خودش جای بحث داره ! اونوقت نشستین جلسه گذاشتین که مطالب کاربران رو حذف کنید ، بعد عکس نویسنده های هفته نامه رو بزرگ با متنشون جای اون چاپ کنید ؟ ! یعنی واقعاً این اسمش از خود تعریف کردن نیست ؟ که مثلاً یک جمع تصمیم بگیرند بخشی از نوشته های یک اجتماع بزرگتر رو حذف کنند بعد بیان عکس خودشون رو جاش چاپ کنند ؟ اگر واقعا هدف نویسنده ، نوشتن بود که تو 14 صفحه قبل همه می نوشتن ، اگر هدف تغییر بود تو 14 صفحه ی قبل انجام می شد ولی انگاری دنبال فضایی بودین که بلا استفاده باشه و زورتون نهایتاً به نصف صفحه کاربران رسید ،  من به عنوان یک مخاطب تنها صفحه ای که می خوندم همون صفحه 14 بود البته کلاً نظر مخاطب ها در جیم کاغذی مهم نیست چون جیم کاغذی نشریه هست و با جیم سایت جداست و کلاً نظر سردبیر مهم هست :) .

برای خواندن ادامه ی بحث اینجا کلیک کنید ، من نظر هام رو برای اینکه اگر توسط سایت حذف یا سانسور شد بفهمم اینجا منتشر می کنم ، 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ مهر ۹۶ ، ۱۲:۴۹
بهمن بهمنی

چند وقتی است ، صفحه ی 15 هفته نامه جیم را اگر ورق بزنی عکس نویسندهایشان را می بینی که بزرگ کنار مطالبشان درج شده ! هفته نامه ای که موفقیتش بخاطر سایت و کاربرانش بود ! البته منظورم از بود نه اینکه حالا نیست ، خیلی کم است ! اعتراض کردم گفتم من نشریه را بخاطر همان نوشته های کاربرانش می خریدم ، حالا تکلیف چیست ؟ :) ...

هیچ جز ادامه ی روند از خود تعریف کن ها ! 

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۲۳
بهمن بهمنی

امروز به این فکر می‌کردم که شاید تو هم مثل خیلی از آدم‌ها به سرنوشت من که همراه با ازدواج است ، فکر کنیمی دانی آن‌ها می گویند که چرا حالا که شهریور است و بیست و چهار سالم تمام می‌شود ازدواج نکرده‌ام؟ شاید بگویند  فلانی نامزد دارد! البته تقصیر خودم هست، وقتی اولین داستانم را نوشتم و در آن از ایده آل ترین همسرم صحبت کردم، هر آدم عاقلی که می‌خواندش فکر می‌کرد تو را که حال این نوشته را در آینده می‌خوانی و من که در گذشته‌ام قبلاً می‌شناختم ولی چه کسی واقعیت زمان و مکان را درک می‌کند؟ تو می دانی که حالا پیش من هستی و من می دانمکه آینده به تو می‌رسم و دیوار بین ما زمانی است که زود می‌گذرد و فرق من با مردم این است که خیالات خود را در آینده می‌بینم و آن‌گونه که می‌خواهم تو را وصف می‌کنم،می‌فهمی بهاره؟ دوستت دارم ، و می خواستم  اسم تو هم وزن اسم من باشد!  هم وزن‌تر از بهارهمی‌شود؟ مثلاً بنویسند بهاره و بهمن یا بهاره و من! هر دو باهم خوب جور می‌شود و حالانگرانی‌ام زمانی است که وقتی می‌پرسی آن لیلی داستان که بوده چه جوابی به تو می دهم ؟ و یا برایت مهم باشد خواندن نظر های متن هایم  و شاید وقتی‌که بگویم، لیلی داستان را فراموش کن، صفای وجود تو را  عشق است،به‌ظاهر بخندی و چشم‌هایت نگران گذشته‌ای باشد که در خواندن نوشته‌هایم از من تصور کرده‌ای!

 حالا با تو صادقانه صحبت می‌کنم، خواستم فقط بدانی  با تو بودن را از قدیم  دوست داشته ام و اکنون  نزدیک خانه‌ام، شمع‌های کیک تولدت و تولدم  را روشن کن ...برای بهمن و برای تو شهریوری ترین بهار  زندگی من  

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۸ شهریور ۹۶ ، ۱۴:۲۴
بهمن بهمنی

خواستم بنویسم می دانی، نوشتن برای تو که دلت اینجا نیست و برای من که نمی‌دانم تو کیستی سخت است ولی عمری است عادت کرده‌ام برای خیالات نامه‌ی عاشقانه نوشتن، حالش به این است که مخاطب خاص ندارد، عام‌المنفعه هست هرکه آمد می‌خواند و بدون سلامیمی‌رود و من می‌مانم نوشته‌های گمنام بدون مخاطب ...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۴۶
بهمن بهمنی

اینکه مثلاً وسط جمع یکی بگوید : «آخی طفلی بی زن !» بعد دستش را بگیرد بالا و برایت آرزوی پیدا شدن همسری شبیه به فرشته ها کند ! و بعد همه آمین بگویند ! 

و اینکه بین دوستانت که همه جمع شده اند آخر هفته تا آب و هوایی عوض کنند و بیشتر از پارتی رفتن هایشان بگویند و روابطی که با آن خاطره دارند و آن وسط یکی دستش را بگذارد روی شانه ات و بگوید : «داداش می خوای برات ردیف کنم ؟» و تو چای را داغ داغ بنوشی و  هم زمان بگویی «نه  !»

این ها  اولش خنده آور است ولی  بعدش می شود  حال بهم زن ترین دقایق عمر ! یعنی به نقطه ای می رسی که حالت از « ازدواج »بهم می خورد !

آخر لعنتی نمی خواهی خودت را نشان دهی ؟ اگر نمی توانی بگویی دوستم داری لااقل سه بار بگو سلام ! کد رمز است تا پیدایت کنم . . .  

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۰۵
بهمن بهمنی

پشت فرمان با حدود صد کیلومتر سرعت به این فکر می کردم که چرا نمی توانم واژه ی دوستت دارم را بکار ببرم و مثل باقی پسر ها که به راحتی با دختر ها ارتباط می گیرند لااقل بصورت رسمی و محترمانه در خواست ازدواج بدهم ! اولین جوابم این بود که شاید هنوز وقتش فرا نرسیده !آخر کی زمانش می رسد ؟ شاید توقع اینکه روزی می رسد که خودش بگوید و خواستگاری کند باعث شد تا حالا مجرد بمانم . اینکه مثلاً منتظر کسی باشی که بگوید دوستت دارم ... ناممکن یافتنی 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۴۴
بهمن بهمنی

قبل از خواب به این فکر می کردم که چطور میشه مرگ رو تجربه کرد ؟ 

تو خونه راه رفتم ، رفتم داخل شهر با مردم صحبت  کردم انگاری که مکان و زمانی وجود نداشت ،  نزدیک نماز صبح اذان گفتن تازه فهمیدم همش خواب بود .

 سوره ی زمر آیات 42 تا 45
خداوند در آیه ی 42 سوره ی زمر می فرماید: ﴿اللَّهُ یَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حینَ مَوْتِها وَ الَّتی‌ لَمْ تَمُتْ فی‌ مَنامِها فَیُمْسِکُ الَّتی‌ قَضى‌ عَلَیْهَا الْمَوْتَ وَ یُرْسِلُ الْأُخْرى‌ إِلى‌ أَجَلٍ مُسَمًّى إِنَّ فی‌ ذلِکَ لَآیاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ[1]
ما جان افراد را می گیریم ولی گاه آن را گرفته و پس نمی دهیم و اینها کسانی هستند که محکوم به مرگ می باشند و گاه پس می دهیم و آنها کسانی هستند که به خواب رفته اند و بعد بیدار می شوند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۳۷
بهمن بهمنی

نمی دونم ولی گفتنش سخته ولی خواستنش راحت هست ! 

یعنی آدم به راحتی می تونه یکی رو دوست داشته باشه ولی شاید هیچ وقت بهش نگه ، خیلی سخت هست گفتنش می فهمی ؟

مثلاً اینکه پدری بدونه که به دخترش فکر می کنی و حالا بخواهی بروی خواستگاریش ، همین سخت است ! سخت محال ...  

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۶ ، ۰۱:۵۷
بهمن بهمنی

وقتی خیلی استرس داری و به خدا توکل می کنی ...

ماشاءالله لا حول ولا قوة الا بالله العلی العظیم .

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ تیر ۹۶ ، ۱۸:۰۶
بهمن بهمنی

شوینده شیشه پاک کن ماشین تمام شده بود، لنگ و پارچه ای هم نداشتم و شیشه ماشین هم کثیف !در این فکر بودم چگونه می توان رانندگی کرد که باران آمد! 

برف پاک کن ها را زدم ...
#باران_تابستان

إِنَّ اللَّهَ عالِمُ غَیْبِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ إِنَّهُ عَلِیمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ «38»

همانا خداوند به غیب آسمان‌ها و زمین آگاه است، بدون شک او به راز دل‌ها داناست.

آیه 38 سوره فاطر

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۶ ، ۱۷:۱۴
بهمن بهمنی

وقتی بهترین رفیق هایت سرباز باشند و از دلتنگی تصویرشان را به اندازه قدشان قاب کنی کنار گلی که یادشان را برایت زنده نگهدارد... از سه تفنگدار حالا گرگ زخم خورده بیابانشان سربازی نرفت... روزی هم من شکار این خیر بی معرفت می شوم.
#دوری
#خدمت

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۶ ، ۱۷:۰۸
بهمن بهمنی

قبری برای دفن خاطره هایت کنده ام!  نه برای دور ریختن دفتر خاطراتم ،برای شبی بدون تو خوابیدن ، قبرستان جایی برای همیشه  خواب تو را دیدن است.  

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ خرداد ۹۶ ، ۱۰:۲۴
بهمن بهمنی

بی تابم مثل ماهی ای که بی هدف در تنگ مدور خود بدنبال خوشبختی میگردد.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ خرداد ۹۶ ، ۱۰:۲۲
بهمن بهمنی

وقتی هوا گرگ و میش است یعنی نه شب است نه روز نه سیاه است نه آبی نه گرم است نه سرد ، خروس خوان میشود! مثل حالا آنقدر خروس ها می خوانند گنجشک ها جیک جیک می کنند و بلبل ها چه چه می زنند که ناخودآگاه از خواب بیدار می شوی و می زنی داخل حیاط آخر این چه حکمتی است که همه ی عالم ذکر تو دارند در خروس خوان و ما  بخواب غفلت غلت می زنیم؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۲۱
بهمن بهمنی


اذان را گفتند بلند گفتم خدایا شکر کمک کردی هشت روز، روزه گرفتم، دوست دوستم گفت خدایا وضع ما را می دانی یک روز هم روزه نگرفتم!
هر دو سر یک سفره نشسته بودیم و هر دو خدا را سپاس گفتیم یکی برای روزه گرفتن یکی برای نگرفتن!
مهم این بود خدای دوست دوستم و خدای من یکی بود .

https://t.me/bahmanblogir

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ خرداد ۹۶ ، ۱۲:۱۰
بهمن بهمنی

سحری فقط اونجاش که مجبوری با شکم پر واسطی نماز بخونی واقعا این تیکه آزمون الهی است! 😅

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ خرداد ۹۶ ، ۱۰:۱۸
بهمن بهمنی

ترسم از این است که روزی بفهمی فلانی دوستم داشت مثل خود تو و خواستگارهایت.
زندگی همین است ماراتن دوست داشتن ها .

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ خرداد ۹۶ ، ۱۰:۲۴
بهمن بهمنی

رئیس گفت برو و یک کار کناره دست و پا کن مثلا پرورش مرغ گفتم سید پرورش بز خیلی درآمد دارد گفت:
ما هر روز در جامعه بز می بینیم گوسفند و گاو هم هستند نیازی به پرورش نیست!
راست می گفت وقتی به چشمانت نگاه می کند و با صدای لرزانش مثل بز دروغ می گوید و من مثل گاو سرم را به نشانه تایید دروغش تکان می دهم ، واقعاً طویله است دنیا که جای خالی انسانیت حس می شود.
#برای_بز_ها
#سلام_بز_دروغ_گو
#سلام_خوک_کثیف

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ خرداد ۹۶ ، ۱۰:۱۸
بهمن بهمنی

قسمت قبل را از اینجا بخوانید

سیگاری روشن می‌کنم، سکوت شب  و صدای جغد، بهمن به نیمه رسیده است برف از زمین و آسمان می‌بارد و سیگارم که نصفش خاکستر شده است، بدون خداحافظی رفتی ! صدای تق تق کفش‌هایت انگاری دوباره می‌آید، بعد از آنکه گفتی قبلاً ازدواج کردی نیت کردم بروم باغ تا سیگاری بیادت کشیده باشم شاید بهاره خواستم فراموش‌ات کنم. شاید امشب برای من هرگز صبح نشود! آخر می‌دانی فراموش کردنت سخت است از مرگ هم سخت‌تر، راستی چگونه آدم می‌تواند لحظه‌ای را تصور کند که بدون کام گرفتن از تو بمیرد بهاره! اینکه تو قبلاً ازدواج کرده باشی و اینکه گذشته‌ات چه بوده برایم دیگر مهم نیست! همین که عاشق تو باشم در این دنیا برایم کافی است، باتری گوشی‌ام خاموش می‌شود، در این تاریکی فقط نور قرمز سیگار دیده می‌شود، رودخانه رسی(1) شب‌هایش آنقدر ترسناک است که اگر سیگار نباشد زوزه‌ی شغال‌های وحشی آدم را از راه رفتن باز می‌دارد.  آسمان را نگاه می‌کنم. پُکی از سیگار می‌کشم، خدایا خودت کمک کن تا بهاره را بگیرم!

صدای شکسته شدن هیزم، انگاری که داخل تاریکی سقوط می‌کنم و صدای «شالاپ» آب ...

تا کمر داخل آب فرو رفته‌ام  تاریکی محض چاه و صدای جیغ های ممتد ...

«بسم الله الرحمن الرحیم، پناه می‌برم بخدا از شر اجنه و شیاطین»

ترس اراده‌ام را گرفته، باید آیت الکرسی بخوانم!

«اللّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ» باقی‌اش یادم نمی‌آید»

دادم می‌زنم، خدا... خودت کمک کن! انعکاس صدا داخل چاه هیچ‌کس نیست .چشمانم را باز می‌کنم، کاش همه چیز خواب باشد شعری از حافظ به ذهنم می‌رسد: 

قطع این مرحله بی‌همرهی خضر مکن/ ظلمات است بترس از خطر گمراهی 

خدایا می‌دانم که هیچ لذتی بالاتر از عشق رسیدن به تو نیست و من راه را اشتباه رفتم، خودت کمک کن! سعی می‌کنم تکان بخورم، پاهایم با جسمی برخورد می‌کند ، موتور کفکِش چاه آب است، کابل برقش را دنبال می‌کنم به ریسمانی گره خورده است! کورکورانه ریسمان را می‌کشم دستم به نرده بین کَول‌های چاه آب می‌خورد. آرام آرام از نرده‌ها بالا می‌آیم. نزدیک دهانه چاه ماه از پشت ابر بیرون می‌آید. خودم را بالا می‌کشم. زیر لب صلوات می‌فرستم و به سمت خانه حرکت می‌کنم .

فکر کردن به آن شب کذایی مو را به تنم سیخ می‌کند. بهزاد مرخص شد و من دیگر بهاره را ندیدم. مادر مجبورم کرد تا بروم خواستگاری کوکب دختر همسایه، با وجودی که هیچ علاقه‌ای به ازدواج نداشتم ولی وقتی کوکب را از نزدیک دیدم نظرم عوض شد! کوکب برای خودش فرشته‌ای بود و حالا زندگی بدون کوکب برای من هیچ است. پسر اولم به دنیا آمده است، قبل عقدمان سر بچه با کوکب حسابی صحبت کرده بودم، گفتم اگر دختر بود اسمش را تو انتخاب کن ولی پسر باشد اسمش با من! حالا آمده‌ام اداره‌ی ثبت! هر چه به این کارمند زبان نفهم می‌گویم پسر خودم هست و دوست‌دارم اسمش «بهمن دوم» باشد می‌گوید نمی‌شود !

آن طرف‌تر شخصی آمده است، ظاهرش شبیه دکترها است. می‌گوید اسم همسرش بهاره است و می‌خواهد اسم دخترش را بگذارد بهار!

* رودخانه رسی: اسم رودخانه‌ای پر آب در محدوده طرقبه.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۵۰
بهمن بهمنی

(قسمت قبل را از اینجا بخوانید)

خانم پرستار بهاری آمد داخل اتاق، نگاهش کردم؛ کفش‌های پاشنه‌دار مشکی، شلوار و مقنعه سیاه رنگ و یک مانتو سفید  با آن چشم‌های آبی و موهای بور و صدایی دلنشین !

+ آقای بهمنی من دارم با شما حرف می‌زنم میشه بگین به چی زل زدین؟

آن مژه‌های مشکی، ابروهای کمان و صورتی زیبا آمده بود روبه‌رویم کاش که محرم‌ات بودم  ...

+ آقای بهمنی؟ چرا ساکتین؟ حال‌تون خوبه؟ صدای من رو می‌شنوید؟

صدای تِی کشیدن خانم نظافت‌چی و صدای قلبم! صدای قلبم را حس می‌کنم! بهاره نمی‌دانم چرا قدرت تکلم با تو را ندارم، بهاره با من حرف بزن... چرا اتاق می‌چرخد، چرا سرم سنگین است ...

چشمانم را باز می‌کنم، خانم پرستار بالای سرم ایستاده. 

+ افت قند! یک کمی به‌ فکر خودتون باشید! هنوز زوده که بمیرین آقای بهمنی !

- خانم بهاری می‌شه چند دقیقه وقت شما رو بگیرم؟

داخل محوطه بیمارستان زیر نور لامپ کنار بوته‌ی گل رز و روی چمن‌های سبز کمی قدم زدیم ...

+ آقای بهمنی اینجا محل کار منه، اگر امکانش هست زودتر حرفتون رو بزنید !

- ببینید خانم بهاری ما الان تو چه ماهی هستیم؟

+ بهمن !

- یعنی دو ماهه دیگه می‌شه اول بهار درسته؟

بهاره می‌خندد!

- خوب آره دو ماه دیگه می‌شه اول بهار !

+ اون دو تا موسی کوتقی(1) رو می‌بینید خانم پرستار، اون گوشه روی کابل برق نگاه کنید چی با عشق کنار هم خوابیدن؟

-بله می‌بینم ...

+ الان مثلا اگه اون دو تا موسی کوتقی باهم ازدواج نمی‌کردن هیچ تخمی نمی‌گذاشتن و هیچ جوجه‌ای نداشتن و در نتیجه  نسل‌شون منقرض می‌شد، همین‌طور نیست خانم بهاری؟

_ آقای بهمنی من رو آوردین بیرون تو این تاریکی که راز بقا برام تعریف کنید؟ حرف دل‌تون رو بزنید تا بفهمم چی می‌خواین شما؟

+ یعنی حرف ته دلم رو که می‌خواستم آخر بگم می‌شه اول بزنم خانم بهاری؟

- بله! بفرمایید فقط خواهشاً مقدمه‌چینی نکنید !

+  خب بگذارید راحت‌تر بگم خانم بهاری! من خیلی دوست دارم روی کارت عروسیم بنویسم دوشیزه بهاره بهاری و بهمن بهمنی خیلی بهم میان، تازه کلاس هم دارد!

خانم بهاری نگاهم کرد، چهره‌اش در هم فرو رفت !

- آقای بهمنی من قبلاً یک‌بار ازدواج کردم و فعلاً قصد ازدواج مجدد ندارم و شما هم بهتره دنبال یکی دیگه  بگردید تا وزن و قافیه  کارت عروسیتون قشنگ در بیاد!

اینکه بهاره قبلاً زن یکی دیگر باشد! اینکه قبلاً شوهرش غیر من باشد! نکند عکس‌های بهاره هنوز نزد شوهر سابقش باشد؟ نکند او هنوز به فکر بهاره باشد، سخت است که زن آینده‌ام همسر سابق مرد دیگری باشد ...

 پ.ن :

1. تهرانی‌ها به آن قمرى و یاکریم و خراسانی ها به آن «موسی ‌کو ‌تقی» می‌گویند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۵۵
بهمن بهمنی

(قسمت قبل را از اینجا بخوانید)

بهزاد تلفن زد. می‌گفت بدجور نسخ سیگار است. رفتم پیشش داخل اتاق روی ویلچر نشسته بود. بعد از آن حادثه پاهایش را بخیه زده بودند. خانم الهامی جوابش را نمی‌داد و بهزاد بی‌تاب، گفتم:

-  چرا به دختر همسایه‌تان کوکب فکر نمی‌کنی؟ دختر لاغری است تازه سیکلش را هم گرفته است !

بهزاد نگاهم کرد سرش را به نشانه «نه!» تکان داد،

-  من: «حالا اگر آن پرستار اولی را می‌گفتی خب حق داشتی ولی خانم الهامی دیگر نوبر است، نه چشمانش آبی است! نه کمرش باریک است و نه صدای خوبی دارد. قدش هم که اندازه نیسان است، دختر بی‌عاطفه و مغروری هم هست! بعد از آن که تو را در بیمارستان دید و غش کرد توقع داشتم یک تک زنگ به تو بزند ولی نزد !

بهزاد گفت: «مرا ببر بیرون» 

شب از نیمه گذشته بود دسته‌های ویلچر را گرفتم و از خانه بیرون رفتیم روی کوچه‌های خاکی

-  بهزاد چرا ویلچرت ترمز ندارد! 

+ دست دوم است بهمن!

تا «رودخانه هرزون(1)» بردمش، بهزاد سیگاری روشن کرد

+ بهمن مصرف خرید سیگارمان چقدر است؟

-  روزی یک بسته می‌شود هفته‌ای ده هزار تومان! 

+ بهمن چقد پول داری؟

-  سه ماه است حقوق نداده‌اند! فعلاً اندازه خرید سیگار تا آخر هفته!

آن شب تصمیم گرفتیم شغلی کناره دست و پا کنیم. یک کیسه بلال و یک پاکت نمک و منقل بهزاد را سوار پیکان وانت کردم و بعد از آن وسایل را گذاشتم داخل ماشین نزدیک غروب رسیدیم دو راهی شاندیز. اذان مغرب را گفتند نماز را خواندیم، با زغال روی کارتن نوشتم بلال شیرین و ارزان! بهزاد را با ویلچر گذاشتم کنار خیابان،کارتن را دستش گرفت و شروع کرد به تکان دادن و بلند داد می‌زد: «بلالی! بلال شیرین داریم، بلال» هوا تاریک شده بود، زغال‌ها هم جرق! اولین مشتری رسید، مردی جوان جلو آمد!

-  آقا بلال چند است؟

+ دانه‌ای سه هزار تومان داداش!

زیر لب فحشی داد و رفت! بهزاد گفت «بهمن ارزانش کن!» مشتری بعدی رسید مردی با ماشین خارجی و شاسی بلند آمد پایین. 

+  دو تا بلال شاد و شیرین بذار داداش!

نگاهش کردم

-  دانه‌ای دو هزار تومن هست ردیفش کنم؟!

+  داداش مشکلی نیست!

بلال‌ها را گذاشتم روی منقل همسرش پیاده شد، صدا زد: «دکتر چی شد  بلال؟» صدایش آشنا بود. نگاهش کردم خانم پرستار الهامی! به هر فلاکتی که بود بلال‌ها را سرخ کردم، پنج هزار تومان دکتر داد و گفت باقی‌اش مال خودت باشد، وقتی که رفتند خودم را سریع رساندم کنار بهزاد. گریه می‌کرد گفت: «بهمن تنهام بذار» بهزاد رفت دوری بزند! چرخ‌های ویلچر را تکانی داد. برگشتم تا روی صندلی بنشینم صدای بهزاد را شنیدم! «کمک، کمک!» بهزاد افتاده بود در سراشیبی خیابان! جاده اصلی طرقبه و به سمت پل وکیل آباد می‌رفت، ویلچر ترمز نداشت. ماشین‌ها با سرعت از کنارش رد می‌شدند. من می‌دویدم و بهزاد انگاری که داشت پرواز می‌کرد. فریاد می‌زد و آنقدر از من فاصله گرفت که دیگر صدایش را نمی‌شنیدم، بهزاد منحرف شد و با پل برخورد کرد! می‌دویدم و دعا می‌کردم که پایین پرت نشده باشد. به پل رسیدم بهزاد روی پل نبود چند قدم جلوتر پشت گاردریل افتاده بود .

آمبولانس آمد ما را برد تنها بیمارستان طرقبه. همان بیمارستان شریعتی و البته این‌بار خانم الهامی شیفت نبود! خانم پرستار، همانی که روز اول بهزاد پایش پیچ خورد آن را داخل بیمارستان دیدم! همانی که گفت فلانی من شوهر دارم، فاملیش بهاری بود !

خانم پرستار بهاری گفت «چه شده ؟» توضیح دادم که ویلچر ترمز نداشت، افتاد در سراشیبی جاده. بهزاد را بستری کردند. داخل بیمارستان سیگاری روشن کردم، خانم پرستار بهاری آمد و گفت :

+  مهندس! خبر ندارید توی بیماستان سیگار کشیدن ممنوع هست؟

-  حتی سیگار بهمن هم ممنوع هست؟

+  تو ماه بهمن سیگار بهمن می‌کشید؟

- تازه کجایش را دیدید، بنده خودم بهمن بهمنی هستم!

+ چه جالب منم بهاره بهاری هستم.  

خانم پرستار لبخندی زد و رفت! نظافت‌چی داخل اتاق را تِی می‌کشید، گفت:

- دختر خوبی است! خواستگار هم زیاد دارد، ولی نمی‌دانم چرا عروس نمی‌شود

سیگار از دستم افتاد

- خانم پرستار که گفت ازدواج کرده است؟ 

+ بس که برایش خواستگار می‌رود مجبور است دروغ بگوید و حلقه در دست چپش کند! 

 

پ.ن : 

رودخانه هرزون(1) اسم یک رودخانه فصلی است .

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۵۴
بهمن بهمنی

رفتم بیمارستان پیش دوستم. می‌گفت از زندگی خسته شده است! رفت یک بسته سیگار بهمن خرید و زد به دل کوه، روی تخته سنگی نشست و خواست اولین نخ سیگار عمرش را بکشد که تازه فهمید فندک ندارد! رو کرد به خدا و گفت بعد سالی خواستیم یک خلافی بکنیم خودت نگذاشتی! بسته‌ی سیگار را از کوه پرت کرد خواست برگردد که جلوی پایش فندک دید! رفت پاکت سیگار را پیدا کند پایش پیچ خورد! در همان حالت تنهایی و از شدت درد سیگار را گذاشت روی لبش و شاسی فندک را فشار داد ولی متاسفانه فندک گاز نداشت!

اگر حساب  می‌کردی از اول عمرش کل خلافش همین خرید بسته‌ی سیگار بود! از اتاق آمدم داخل بخش مادرش را دیدم گفتم: «پسرت عاشق شده نفهمیدین رفت کوه تا سیگار بکشد، بیشتر مراقبش باشید» مادر بهزاد تا اسم سیگار را فهمید شروع کرد به هوار کشیدن، طوری با رفیقم فیزیکی برخورد کرد که خانم پرستار آن گوشه آرام زیر لب گفت طفلی گناه دارد، خانم پرستار صدای خوبی داشت؛ گفتم شما نگران نباشید و کل ماجرای شکست عشقی و خرید سیگار بهزاد را برایش تعریف کردم! خوشش آمد می‌گفت شما جالب حرف می‌زنید!

تلفنم زنگ زد. بهزاد بود. می‌خواست درخواست مهمی از من داشته باشد! ولی قبلش گفتم بهزاد راستی خانم پرستار را دیدی؟ من احساس می‌کنم عاشقش شدم! با خنده گفتم بیا این جمعه با هم برویم روی کوه و برای اولین‌بار سیگار بکشیم خودم کولت می‌کنم! بهزاد حرفش را قطع کرد، بعد از اینکه خانم پرستار پیشنهاد ازدواجم را رد کرد به من گفت مگر کوری و حلقه دستم را نمی‌بینی! با بهزاد می‌رفتیم بعد از نماز صبح روی کوه و طلوع خورشید را با کشیدن سیگار تماشا می‌کردیم آنجا بود که بهزاد گفت بهمن! من هم خانم پرستار را دوست داشتم …

از روستا پیاده می‌رفتیم روی قله کوه دو نفری سیگار می‌کشیدیم صدای زوزه‌ی گرگ هم می‌آمد ولی ترسی نداشتیم. آخر بهزاد می‌گفت سیگار بهمن آدم را شجاع می‌کند. او می‌گفت تنهایی با یک پاکت سیگار می‌تواند شب برود باغ را آب دهد! انقدر حرف می‌زدیم و چرند می‌گفتیم که خورشید تیغ می‌زد. آنجا دو نفری پک عمیق می‌زدیم و از صحنه لذت می‌بردیم! صبح روز بعد بهزاد خوشحال برایم از همکار خانم پرستار تعریف کرد! می‌گفت آمد پایم را نگاه کرد و لبخندی زد! هفته بعد هم بهزاد گفت توانسته شماره خانم الهامی را بگیرد! بهزاد حالا با عشق سیگار می‌کشید و طلوع خورشید را با امید نگاه می‌کرد .

داخل باغ مرد شهری نزدیکم شد سیگاری در آورد و گفت: «آقا آتیش داری؟» فندکم را به او دادم سیگارش را روشن کرد و گفت چی می‌کشی؟ با خنده گفتم بهمن! با دست به سمت بهزاد اشاره کرد و گفت رفیقت هم بهمن می‌کشد گفتم:

«عاشق‌ها همه از بهمن می‌کشند» خداحافظی کرد و رفت صبح روز بعد روی کوه بهزاد گریه‌اش گرفته بود. سیگار از دستش افتاد، می‌گفت آن مرد دایی خانم پرستار الهامی بوده! خورشید تیغ انداخت نخ آخر را بهزاد برداشت چشم‌هایش را بست و یک نفس کشید.

صبح بعد از نماز درون کوچه‌های تاریک پرسه زنان خودمان را به بالای کوه رساندیم و روی تخته سنگ همیشگی نشستیم، بهزاد ناراحت از اینکه خانم الهامی جواب تلفنش را نمی‌دهد سیگاری برایم روشن کرد. کاه دود کردیم تا سردی زمستان را حس نکنیم اسبی از روبه‌رو می‌آمد. صدا زدم بهزاد؛ چشم‌هایش را باز کرد، گفتم تو هم اسب را می‌بینی؟ گفت آری! اسب آرزوها…!  نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد روبه‌روی ما ایستاد، در تاریکی شب زوزه‌ای کشید با همان چشم بسته و حال نشئه گفتم بهزاد مگر اسب هم زوزه می‌کشد؟

فاز سیگارمان پرید گرگ مثل شیر نگاهمان کرد، از ترس در آن تاریکی سیگار دیگری تعارف بهزاد کردم گفتم بکش شاید آخرین سیگار عمرت باشد !

پکی از سیگار کشیدم گرگ نزدیک‌تر شد از وحشت داد زدم بهزاد فرار کن و خودم دویدم تازه یادم آمد پای بهزاد پیچ خورده و نمی‌تواند فرار کند بهزاد روی زمین،گرگ او را می‌کشید و هوا تاریک. سنگی برداشتم و فریادزنان حمله کردم حیوان فرار کرد، بهزاد آغشته به خون، رساندمش بیمارستان، خانم پرستار الهامی آمد. وقتی بدن نیمه جان بهزاد را دید از ترس گوشه‌ای نشست و گریه کرد …

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۵۴
بهمن بهمنی

داشتم کمدم رو مرتب می کردم ، یک نامه پیدا کردم روش نوشته بود محرمانه ! 

برای  وحید قوام نوشته بودم جهت  مسابقه رئیس جمهور بازی ! 

اسم خیلی از جیمی ها داخلش بود ... 

اینکه راز انجمن های هدفدار و ارتباطش با رئیس جمهور بازی و سایت جیم چی بود و اینکه چرا پشیمون شدم دربارش بنویسم و تجدید خاطره کنم فقط یک علت داشت ! 

دوست ندارم کسی به گذشته یک جمع بگه مطلب زرد ، به همین خاطر هنوز وقتش نیست ! باید اونقدر از اون سال ها بگذره و چند نفرمون بمیریم و من یا بعد من اون نامه و خاطره ها یک روزی منتشر بشه ، دیگه اونجا همه خاطره بازی می کنن :)  . 

پ.ن : 

چشم بهم بزنیم پیر می شیم و می رسه اون روز 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ دی ۹۵ ، ۲۲:۲۲
بهمن بهمنی


می رسد روزی که بچه هایمان بیایند بهمن بلاگ و آنجا زیر پست های تخته سیاه باهم صحبت کنند ، می ترسم با هم آشنا شوند و شاید مجبورم کند که با گل و شیرینی خدمت برسم حالا برای خواستگاری فرزندم بهمن دوم !

این که آن روز دیگر خبری از ادمین سخت گیر نیست ! دیگر کسی نیست تا نظرهایت را در کمال احترام به بدترین شکل ممکن قیچی کند ، و شاید مجبور نباشند  بگویند خانم فلانی و آقای فلان !.

مطمئن باش که آن ها زیر آن شات قدیمی تخته درک نمی کنند که چگونه انسان باید آنقدر قوی باشد که ابراز علاقه اش را بین کلمات فارسی و مجاز قایم کند و در اندک زمانی که ادمین حواسش نیست ارسال کند و درک این مسئله را من می دانم و قدیمی های جیم  و آن ها که رفتند شاید بخاطر همین حواشی تخته لعنتی.

اینکه مثلاً آدم خوب ها همیشه ادمین می شدند و هیچ وقت برای تو هیچ کس دعوت نامه ای نفرستاد چون همیشه رک حرف می زدی و زیر بار قانونی نمی رفتی که ادمینش حق داشت راحت بنویسد و کاربرش قانونمدار باشد و اینها را بچه هایمان درک نخواهند کرد .

خوبی اش همین است که بودنش بدون آنها که جان دادنش دیگر لذتی ندارد و  این را هم حالا آقای نادری می داند و تصمیم دارد حذفش کند تا بخوبی از آن یاد شود و شات های من حالا آلبوم خاطرات یک عده انسان مجازی می شود که روزی زیر سقفی به نام تخته سیاه جمع می شدند .

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ دی ۹۵ ، ۱۷:۱۲
بهمن بهمنی

 آقایی انگشتش را تا بیخ درون دماغش فرو برده و آن طرف خانمی با شال قرمز آرایش می کند دو  زوج جوان هم لای درز اتصال مترو ایستادند و به صورت کاملا غیر عادی همدیگر را فشار می دهند یک جوان هم روی صندلی نشسته دست چپش را از سرما بین دو پایش  گرفته و با دست راستش در تلگرام با سحر نامی گپ می زند مجبور می شوم بیشتر دقت کنم  گلاب برویتان دارند نوع پوشش لباس زیرشان را برای هم شرح می دهند پیر مردی دارد روزنامه می خواند آروغی می زند و بوی پیاز در فضا می پیچد دختر خانمی که چکمه هایش تا انتهای زانو بالا آمده با شال جلوی دماغش را می گیرد ! پیر مرد مجدد آروغ می زند بوی منتشر شده طوری است که  انگاری کباب کوبیده با پیاز و نوشابه کوکاکولا خورده است کیفم را بر می دارم و به سمت درز اتصال مترو می روم جمعیت مجدد وارد مترو شده و تقریباً همه فشرده می شوند، پسرک جوان که درحال چت کردن است به قسمت حساس و منشوری چت می رسد ، از فشار جمعیت کیفم به بازو پسر می چسبد نگاهم می کند و می گوید:«می شه از من فاصله بگیری ؟»خودم را جابجا می کنم نزدیک آن دختر و پسر گوشه مترو می رسم دستانشان را در هم گره کردند دختر خانم روبه جمعیت و آقا پسر پشت به جمعیت طوری در آن فشار جمعیت ایستاده اند که به سختی دختر خانم دیده می شود و از نمای پشت سر همه فکر می کنند یک جوان رو به دیوار مترو ایستاده است ،بوی پیاز با بوی عطر خانم ها ترکیب شده از آنطرف هوا بدجور گرم است و صورت من، مثل آن آقا پسر که به دیوار مترو چسبیده ویا آن پسری که چت می کند بشدت خیس عرق می شود .

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۵ ، ۲۰:۱۶
بهمن بهمنی

آنقدر تیر آهن برآورد کرده بودم که ذهنم ناخودآگاه وزن هر شیئی را حساب می کرد ، تیر چراغ برق می شود یک تن کنار تیر دریچه منحول آب است وزنش می کند 50 کیلوگرم روی منحول دو جفت کفش است کمی بالا تر چادر عربی مشکی و دستی که حلقه داخلش ندارد ، بالاتردخترک جوان که آبروهایش را آرایش نکرده است ، حجم در وزن مخصوص بدنش نشان می دهد  وزنش سبکتر از من است و اگر جفتمان روی الاکلنگ بنشینیم او همیشه می رود بالا و از آنجا داد می زند : «بهمن جان من می ترسم !» با تلفن صحبت می کند  ، اسمش بهاره است ، وزن اسم او هم قافیه با اسم من و اگر فامیلش بهاری باشد که ردیف هم می شود ، گونه هایش از خجالت و یا تنهایی و شاید هم از سرما گل انداخته و  چشم هایش مثل خارجی ها آبی است ، من دوست داشتم درشت و سبز باشد ولی ایرادی ندارد همینکه حجاب دارد و کیف دستش هست یعنی دختر محجوب و دانشگاهی است ! کفش های تمیز و شیکش مثل خانم مهندس ها است به نظرم بهاره دارد معماری می خواند  زوج خوبی می شویم ، خانم مهندس انگاری وقت برایش مهم است و مدام به ساعتش نگاه می کند ! بند کفش هایم خیس شده و داخل آب است  ، خم می شوم تا گره بزنم و هرچه سریعتراز خانم مهندس خواستگاری کنم ، صدای موتور می آید سرم را بالا می گیرم دو نفری از روبرویم رد می شوند !

کمرم در حالت خم شدن دولا(1)  می شود ! نه به آن خاطر که پسرک سوسول همسر آینده ام را غر(2) زد ! و نه به آن خاطر که در یک بند کفش گره زدن طعم تلخ شکست عشقی را چشیدم ! سختی اش آنجا بود که آب گودال روی صورتم پاشید در همان حالت کمر دولا روی جدول های کنار سه راهی خیام می نشینم  انگاری که رگ به رگ(3) شده باشد ، راست نمی شود !

پ.ن :

1)     دولا :(صفت) دوتا؛ تاشده؛ خمیده.

2)    غر:[ غ َرر ] (ع مص ) فریفتن و بیهوده امیدوار کردن کسی را.

3)    رگ به رگ: در لهجه و گویش مشهدی و مازنی بمعنی پیچیدن مفاصل

 

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۵ ، ۲۰:۵۹
بهمن بهمنی

محمد صادق برادر کوچکم تازه مهدکودک می رود پرسید :« می دونی بهمن بچه از کجا در میاد؟» لپش را کشیدم و گفتم« بله داداش ،  مامان بابا به خدا تلفن می زنن بعد لک لک ها از آسمون بچه ها رو  میارن ! »

محمد صادق خندید گفت : «داری به من دروغ می گی  ! من خودم تو گوشی دیدم بچه رو مامان ها میارن .»

جالب بود تا سال اول دبیرستان به تنها چیزی که فکر نمی کردم همین موضوع بود و زمان ما نهایتاً تئوری گرفتن بچه از رودخانه باب بود ، بعضا رفقا می گفتند که :« نَنِه ما گُفته ما رو از تو چاه گرفتن !»

جذاب ترین کلاس ما سال اول دبیرستان کلاس زیست بود و نحوه ی ترشح غده ی تستوسترون و تشکیل تخمک ، استاد با گچ روی تخته سیاه اشکال مبهم و خجالت آور  می کشید و ما اندر خم درک مفهوم تولید مثل و ارتباطش به رودخانه ، چاه و یا لک لک  ! 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ آذر ۹۵ ، ۱۲:۵۳
بهمن بهمنی

آخر پاییز مثل امسال هوا بدجور سرد شده بود ، «طالب» خود را انداخت داخل استخر ، سرش را هم زیر آب فرو برد ! 

به «خدابیامرز پدر بزرگم» گفتم ، چرا چنین کرد  ؟

پدر بزرگ گفت : غسل می کند بابا ! 

تابستان سال بعد جلوی دختر های فامیل علاوه بر انواع حرکات نمایشی شیرجه حرکت نمایشی غسل را هم می رفتیم ، آخر فکر می کردم غسل نوعی از آبتنی هست ! مثلاً می گفتم بهنام  بیا مسابقه غسل بگذاریم ، هرکس سرش را زیر آب بیشتر نگه دارد او برنده هست ! 

کلاس پنجم خاطره ی مسابقه ی غسل را برای معلم زنگ انشا خواندم :

به نام خدا 

موضوع انشا  : غسل !

پ.ن : 

1) مسائل دینی را شفاف برای نوجوان ها بازگو کنید :|

2)در غسل ارتماسی انسان بعد از پاک کردن بدن خود از نجاست نیت می کند بعد به یک باره تمام بدن خود را به زیر آب فرو می برد. مانند پریدن در استخر.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ آذر ۹۵ ، ۱۶:۴۵
بهمن بهمنی
  لینک کانال من