بهمنی مثل بهمن

اینجا خانه مجازی من است .

خلوتگاه نا مشروع زیر آسمان خدا

جمعه, ۲۹ اسفند ۱۳۹۳، ۰۸:۳۰ ب.ظ

این امر در اینجا عادی است !

به ما ربطی ندارد! حاج حسین مشغول کاشتن بوته های خیار است ، از او می پرسم : چرا نسبت به این معضل اجتماعی عادی برخورد می کنید ؟ بدون مقدمه پاسخ می دهد: چون به ما ربطی ندارد ! چه کنیم ؟ برویم جلو و با چوب بر سرشان بکوبیم؟آن وقت شما تعهد می دهی که قاضی حکم را علیه ما صادر نکند؟ عزیز برادر، دختری که خود راضی به این امر است، کسی که با میل خودش پا به چنین خلوت گاهایی می گذارد، پس قطعا از سرنوشت بعد آن هم مطلع است ! این درد است ، دردی که از فشار و تمایلات غریزه جنسی نشات می گیرد، آن ها کیلومترها راه را از مشهد می آیند،تا خلوتگاه پیدا کنند و کسی مزاحمشان نباشد ،آن وقت من بروم و امر به معروفشان کنم ؟ از من قوی تر را به ضرب چاقو کشتند ، آن قوی مردی که به دندان ماشین می کشید ، سرنوشتش چه شد؟ حتی از او هم یاد نمی کنند، اصلا دختر راضی ، پسر راضی چه سود برای ما آدم های ناراضی است ؟ هنوز حرفش تمام نشده بود که چند صد متر پایین تر صدای فریاد های دختری در رودخانه تنین انداز می شود ، نزدیکتر شدم به سمت کوه فرار می کند و پسری به دنبال او می دود، خواستم وارد قائله شوم که مردی افتاده دستم را می گیرد ...

به فکر جانت باش !

دستم را می گیرد و می گوید ، آرام باش جوان ،آن ها چند نفر پسر هستند ، قبل از این بحث باهم می رقصیدند و حالا اندک اختلافی سر قیمت دارند ، تو ساده نباش ، باهم کنار می آیند. پرسشی که ذهنم را درگیر کرده ! آخر سوالم را طرح می کنم : مگر این فعل حرام نیست؟ چرا لااقل تذکر نمی دهید ؟ سکوت می کند و می گوید: برفرض که آن ها را تحویل پاسگاه دهیم، پاییز که اینجا خلوت می شود ،می آیند و زهرشان را می ریزند ، به فکر جانت باش پسر...

آبی که به جوی رفته ، باز نمی آید !

به سراغ باغ مجاور می روم ، حاج علی مشغول آبیاری است ، نصیحتم می کند: عزیز من سر بی دردت را بی خود دستمال نبند ، با بیلش اشاره ای به جوی می کند، می گوید: نگاه کن ، آبی که ز جوی می رود ، بر نمی گردد، دیگر نمی شود کنترلشان کرد ، این اتفاق روزمره این باغ هاست ، وظیفه دولت است ، وقتی دولت فکری به حالشان نمی کند ، من امنیت خود و خانواده ام را به خطر بیاندازم؟به چه قیمت؟این بدبخت ها امکانات ازدواج ندارند که سر از رودخانه در می آورند ، قدیم تر ها هم این موارد بود ، اما آن وقت ها حرمت نگاه می داشتند اما حالا این ها ادعای حقوق بشر هم می کنند!

وقتی که حقیقت جُزام می شود !

وقتی سخت می شود که می بینی آن هایی که در دانشگاه حرف از انسانیت می زنند ، در کنترل نفس مجنون قصه ها می شوند ، آن وقت است که لیلی را در این خلوتگاه ها به دام می اندازند ... خورشید در حال غروب کردن است ،آیه های قرآن در ذهنم رژه می روند و واقعیت مغزم را مانند جُزام می خورد و اینگونه می شود که خلوتگاهشان زیر آسمان خدا حرام می شود.

بهمن بهمنی


موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۳/۱۲/۲۹
بهمن بهمنی

نظرات  (۱)

دیدن این مناظر مساوی با مرگ تمام روحم... 
شاید بخاطر همین است که سالهاست در هیچ پارک و خلوتگاهی قدم نزده ام... 
پاسخ:
:) چی بگم واقعا این رو فک کنم دو سال پیش برا سایت جیم نوشتم  سپاس از شما

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
  لینک کانال من